¸.•**• رویـــــــــای خاطـــــــرات •**•.¸

با توأم ای رفته از دست، هر کجا باشم غمت هست

گذشته ای که حالمان را گرفته است

آینده ای که حالی برای رسیدنش نداریم

و حالی که حالمان را بهم میزند

چه زندگی خوبی!!!

 

+نوشته شده در 13:42توسط منیــــــــره | |

شيشه مي شكند و زندگي مي گذرد.
 
نوروزمي آيد تا به ما بگويد تنها محبت ماندني است.

نوروز مبارک...

+نوشته شده در 21:55توسط منیــــــــره | |

سنگ را همان کسی پرتاب میکند که سینه سپر کرده سنگش را به سینه می زدی ، 

دست را همان کسی تکان می دهد که گمان نمیکردی آن چشم ها رفتن را هم بلد باشند . . .

بزرگترین ضربه را کسی می زند که فکرش را هم نمیکردی بتواند ، 

نه اصلا بخواهد سرت را به زمین بکوباند . 

چوب را کسی بدست می گیرد که زدن را گناه می دانست و گرفتنش را خطا .


حقیقت تلخی ست اما در کمال ناباوری باید آن گوشه کنارها یک احتمال را درنظر گرفت

یک درصد جای خالی باقی گذاشت برای کسانی که به ظاهر نزدیک اند اما دلهایشان دور .

برای کسانی که با دست هایشان صورتت را نوازش میکنند

با پاهایشان چوبه ی دارَت را می زنند . . .


همیشه یک جای خالی باقی بگذار برای روزهایی که 

شاید سنگ ها آوار شوند بر سرت

و بجای اشک خون ها جاری شود بر گونه هایت . . .

 

+نوشته شده در 12:4توسط منیــــــــره | |

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه ی معشوقه ی خود می گذرم ...

+نوشته شده در 20:24توسط منیــــــــره | |

آمدی درخواب من دیشب چه کاری داشتی

ای عجب از این طرفها هم گذاری داشتی


راه را گم کرده بودی نیمه شب شاید عزیز

یا که شاید با دل تنگم قراری داشتی


مهربانی هم بلد بودی عجب نامهربان

بعد عمری یادت افتاده که یاری داشتی


سر به زیرانداختی و گفتی آهسته سلام

لب فروبستی نگاه شرمساری داشتی


خواستم چیزی بگویم گریه بغضم را شکست

نه نگفتم سالها چشم انتظاری داشتی


با نوازش می کشیدی آه و می گفتی ببخش

سربه دوشم هق هق بی اختیاری داشتی


وقت رفتن بغض کردی خیره ماندی سوی من

شاید از دیوانه ی خود انتظاری داشتی


صبح بوی گل تمام خانه را پر کرده بود

کاش می شد باز در خوابم گذاری داشتی


عشق یعنی بی گلایه لب فرو بستن، سکوت

دلخوش از اینکه شبی با او قراری داشتی.....

 

+نوشته شده در 23:51توسط منیــــــــره | |

خدایا....

دریافته ام کسی که می گوید " برایم دعا کن ..."..

از روی عادت نمی گوید....!

کم آورده است....

دخل و خرجش دیگر باهم نمی خواند...

صبرش تمام شده است ....

ولی دردهایش هنوز باقی مانده است....!!!

خدایا کاش می دانستی چقدر دردناک است ،شنیدن جمله "برایم دعا کن..."

خدایا کمکش کن ..

هنوز هم به معجزه کرامتت ایمان دارد....

 

+نوشته شده در 21:36توسط منیــــــــره | |

تا زمانیکه رسیدن به تو امکان دارد

زندگی درد قشنگیست که جریان دارد


زندگی درد قشنگیست بجز شب هایش!

که بدون تو فقط خواب پریشان دارد


یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند؟!

کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد !


خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند

خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد!


شیخ و من هر دو طلبکار بهشتیم ولی

من به تو، او به نماز خودش ایمان دارد


اینکه یک روز مهندس برود در پی شعر

سر و سریست که با موی پریشان دارد


من از آن روز که در بند توأم فهمیدم

زندگی درد قشنگیست که جریان دارد 

+نوشته شده در 21:6توسط منیــــــــره | |

سخت ترین مرحله تنهایی آنجاییست 

که باید به همه ثابت کنی

 چقدر قوی هستی !

 و بعد از آنکه تشویق هایشان تمام شد،

 بگویی از خنده  دلت درد گرفته و

 بروی روی کاسه توالت

 تمام قوی بودنت را بالا بیاوری

تنهایی ات را گریه کنی!

 

+نوشته شده در 23:29توسط منیــــــــره | |

بيا چند روزى جاهايمان را عوض كنيم!

تو عاشقم شو

و من

بيخيال ترين آدمِ دنيا...

 

+نوشته شده در 23:27توسط منیــــــــره | |

عاشق که می شوی

لالایی خواندن هم یاد بگیر !

شب های باقیمانده ی عمرت

به این سادگی ها

صبح نخواهند شد ...!

 

+نوشته شده در 23:24توسط منیــــــــره | |

 

+نوشته شده در 13:11توسط منیــــــــره | |

وقتی میدانید یک نفر دوستتان دارد 

وقتی میدانید حضورتان مهم است

حتی در حد چند ثانیه...

وقتی میدانید اگر بی خبرش بگذارید 

خود خوری میکند...

وقتی همه ی این ها را بهتر از خودش میدانید

پس چرا یکهو غیبتان میزند؟!

چرا میروید و دیگر خبری ازتان نمیشود؟!

پیش خودتان چه فکری میکنید؟!

لابد میگویید مشکل خودش است 

میخواست دوست نداشته باشد...!!

اینطور که نمیشود جانم! مثل این میماند که 

تو با هزار امید و آرزو پیش دکتر بروی 

بعد دکتر بگوید من کار دارم

 میخواستی مریض نشوی...!

میبینی...؟! همین قدر درد دارد!!! 

+نوشته شده در 22:53توسط منیــــــــره | |

گیرم که من نگویم

لطف خودت نگوید؟

کین خسته چند نالد

هر شب بر آستانم؟

 

+نوشته شده در 20:28توسط منیــــــــره | |

 

+نوشته شده در 19:54توسط منیــــــــره | |

تنهایى راه رفتن سخت نیست … !


ولى وقتى ما این همه راهو با هم رفتیم،


تنهایى برگشتن خیلى سخته … 

+نوشته شده در 19:49توسط منیــــــــره | |

باور کن 

من هم آنقدر

رویاهای رنگی کشیده بودم

که مداد مشکی ام

هیچوقت تراشیده نشد...

 

+نوشته شده در 19:43توسط منیــــــــره | |

فصل ها پشت سر هم می آیند می روند و تمام می شوند

اما تمام شدنی نیست

فصلِ رفتن تو

و

تنهاییِ من … 

+نوشته شده در 19:27توسط منیــــــــره | |

گاهی نه آشنا درد را می فهمد


نه حتی صمیمی ترین دوست


گاهی باید تنهایی ، درد را فهمید


تنهایی ، خلوت کرد

تنهایی، آرام شد

و ‌تنها خدا می داند


چه می گذرد در دلت . . . 

+نوشته شده در 19:22توسط منیــــــــره | |

اگر يک نفر

 هر آنچه که 

از درونش برمي آيد را بنويسد

 بي شک از درون او

 کسي رفته است...

 

+نوشته شده در 10:14توسط منیــــــــره | |

+نوشته شده در 23:8توسط منیــــــــره | |

 

+نوشته شده در 23:5توسط منیــــــــره | |

 

+نوشته شده در 13:9توسط منیــــــــره | |

 

+نوشته شده در 21:1توسط منیــــــــره | |

 

گرَم بیایی و پُرسی چه بُردی اندر خاک

ز خاک نعره برآرم که آرزوی تو را!

  •  

+نوشته شده در 13:8توسط منیــــــــره | |

دعاهای سحر گویند اثر دارد

آری، اثر دارد

اما

کِی

شبِ عاشق

سحر دارد... 

+نوشته شده در 7:23توسط منیــــــــره | |

آدم‌هاي "معلق" آدم‌هايی هستند كه تكليفشان با خودشان معلوم نيست

هستند و نيستند

اصلاً از همان اول به نيتِ نماندن آمده‌اند

با دست پس می‌زنند و با پا پيش مي‌كشندتان

وابسته‌تان مي‌كنند و در اوجِ وابستگی، رهايتان مي‌كنند...


 

+نوشته شده در 7:17توسط منیــــــــره | |

پدر بزرگم مى‌گفت:

انتظار كارِ مَرد نيست!

يک دلِ قوى مى‌خواهد كه در تنِ مَرد قرارش نداده‌اند!

زن بايد باشد

تا انتظار را تاب بياورد

مَرد؛ هزار وُ يک جور فكر مى‌كند وَ در آخِر مى‌اندازدش دور.

زن امّا،

مى‌ماند

به هر جان كندنى

مى‌ماند !

 

+نوشته شده در 7:7توسط منیــــــــره | |

 هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید

هرچقدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر

با همه گرمیم و با دل های تنها بیشتر...

 

 

+نوشته شده در 20:30توسط منیــــــــره | |

نه اينكه غصه دارِ نبودنت نباشم، نه!

رهايت كرده ام

تا دوست داشتن را

بياموزى

و

ياد بگيرى محبت

هرگز در هيچ قفسى

زنده نمیماند!


آرى

عشق...

مردِ ميدان میخواهد!

+نوشته شده در 20:23توسط منیــــــــره | |

تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی..

اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!

 

+نوشته شده در 20:14توسط منیــــــــره | |

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد